یه میز هرچقدرم که گرون قیمت و شیک و سلطنتی باشه
اگه ۴تا پایه ش مثل هم و یه اندازه نباشن میز نمیشه …
کسی رو پیدا کن که پایه ت باشه .
اگه ۴تا پایه ش مثل هم و یه اندازه نباشن میز نمیشه …
کسی رو پیدا کن که پایه ت باشه .
تاريخ : شنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۲ | 14:21 | نویسنده : محمدجواد افشاری نژاد |
تاريخ : شنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۲ | 13:56 | نویسنده : محمدجواد افشاری نژاد |
لکان می گوید ما از مراجع پول می گیریم که ''چیز دیگری'' به ما بدهکار نباشد. به این معنا که رابطه ی انسانی میان روان درمان و مراجع تبدیل به یک رابطه ی بهره کشی عاطفی نشود.
گذشته از این، پرداخت پول از اهمیت نمادین برخوردار است. مراجع جایی در زندگی خود ''یک چیزی'' (دست شستن از بهره گیری jouissance) را که بایستی ''پرداخت می کرد'' نکرده است و حال به جا...ی آن بایستی پول پرداخت کند. منظور این است که تا زمانی که فرد در یوغ بهره کشی دیگری از اوست، فرد رنجوری خواهد ماند. برای خارج شدن از روان درمانی، فرد بایستی از این مرحله عبور کند : رها کردن بَرنهاد (ابژه) بودن برای دیگری. این آن چیزی است که باید پرداخت کند و نکرده. اینرا معمولا افراد پس از مدتی روان درمانی خود به گونه های مختلف بیان می کنند.پرداخت پول از کش آمدن بیجای دوره ی درمانی نیز می کاهد و مراجع را مجبور به جدی گرفتن روان درمانی می کند.
نکته ی دیگر رابطه با واقعیت است. پول نماد به حساب آوردن واقعیت بیرونی است که خود را بر روابط انسانی تحمیل می کند. انسان ها تنها با آرزو زندگی نمی کنند، بلکه به نیازها حیاتی خود نیز بایستی پاسخگو باشند. روان درمان نیز مانند هر کس دیگری به یک حرفه ای برای ادامه ی حیات خود نیاز دارد. در نظر گرفتن این واقعیت بخشی از خود روند درمانی است.
گذشته از این، پرداخت پول از اهمیت نمادین برخوردار است. مراجع جایی در زندگی خود ''یک چیزی'' (دست شستن از بهره گیری jouissance) را که بایستی ''پرداخت می کرد'' نکرده است و حال به جا...ی آن بایستی پول پرداخت کند. منظور این است که تا زمانی که فرد در یوغ بهره کشی دیگری از اوست، فرد رنجوری خواهد ماند. برای خارج شدن از روان درمانی، فرد بایستی از این مرحله عبور کند : رها کردن بَرنهاد (ابژه) بودن برای دیگری. این آن چیزی است که باید پرداخت کند و نکرده. اینرا معمولا افراد پس از مدتی روان درمانی خود به گونه های مختلف بیان می کنند.نکته ی دیگر رابطه با واقعیت است. پول نماد به حساب آوردن واقعیت بیرونی است که خود را بر روابط انسانی تحمیل می کند. انسان ها تنها با آرزو زندگی نمی کنند، بلکه به نیازها حیاتی خود نیز بایستی پاسخگو باشند. روان درمان نیز مانند هر کس دیگری به یک حرفه ای برای ادامه ی حیات خود نیاز دارد. در نظر گرفتن این واقعیت بخشی از خود روند درمانی است.
برچسبها: مراجع , هزینه , درمان , روان شناسی
تاريخ : شنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۲ | 13:47 | نویسنده : محمدجواد افشاری نژاد |
سوال: سلام من امسال 20 سالم شده .. چند سالی میشه که ترک تحصیل کردم الان دیگه 5 سال گذشته و تا سوم راهنمایی خوندم..
میخوام
ادامه تحصیل بدم ولی نمیدونم چطوری از کجا .. دوست دارم یک رشته خیلی خوب
بخونم در مدرسه شاگرد تنبلی بودم الان هم بعد گذشت 5 سال خیلی از درس ها و
خیلی مطالب درسی یادم رفته از جمله ریاضی .. رشته ای که دوست دارم برم
پزشکی
هست .. بعد چند سال که درس نخوندم الان به این نتیجه رسیدم که باید حتما
درس بخونم و به دانشگاه برم و ادامه بدم میدونم خیلی برام شاید سخت باشه
ولی تصمیم گرفتم ..
فقط نمیدونم از کجا شروع کنم کجا برم.. و وقت هم برام خیلی مهمه چون وقت زیادی ندارم و باید به سربازی برم تا بیشتر بهم جریمه نخورده.. ایا من میتونم به یک همچین رشته ای برم.. رشته پزشکی من که خیلی ضعیف هستم بودم و تا سوم راهنمایی خواندم..؟؟
موضوعات مرتبط:
برچسبها: سوال , پاسخ , پرسش , جواب
ادامه مطلب
تاريخ : شنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۲ | 1:25 | نویسنده : محمدجواد افشاری نژاد |
سوال: دختری هستم 25 ساله. با یکی از خواستگارانم ب توافق رسیدم و بخاطر شرایط
کازی ایشون یک سال است منتظر مانده ام. در این مدت ما یکبار تماس بدنی در
حد هم آغوشی داشتیم و چندین بار هم تلفنی رابطه ای زناشویی برقرار کردیم.من
الان احساس میکنم این قضیه روی ذهن من و نامزدم شدت تاثیر گذاشته و بعدها
برای زندگیمان مشکل ساز خواهد بود.چون چندین بار مجبور ب خودارضایی شدیم.
من نگران زندگی آینده ام هستم آیا با چنین شرایطی می توانیم زندگی پایداری
بسازیم؟؟؟؟؟
موضوعات مرتبط:
برچسبها: سوال , پاسخ , پرسش , جواب
ادامه مطلب
موضوعات مرتبط:
برچسبها: سوال , پاسخ , پرسش , جواب
ادامه مطلب
تاريخ : شنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۲ | 1:7 | نویسنده : محمدجواد افشاری نژاد |

تاريخ : جمعه سی ام فروردین ۱۳۹۲ | 16:3 | نویسنده : محمدجواد افشاری نژاد |
"وقتی سکوت خدا را در برابر راز و نیازت دیدی،
نگو خدا با من قهر است!
او به تمام کائنات فرمان داده سکوت کنند
تا حرف تو را بشنود.
نگو خدا با من قهر است!
او به تمام کائنات فرمان داده سکوت کنند
تا حرف تو را بشنود.
بگذار برنامهٔ خوبی که برای تو دارد را در وقت معین به تو نشان دهد.... اندکی صبر، سحر نزدیک است!"
ارسالی از یک دوست خوبم در سایت
تاريخ : پنجشنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۲ | 22:46 | نویسنده : محمدجواد افشاری نژاد |
زوجی بر سر یک چاه آرزو رفتند، مرد خم شد، آرزویی کرد و یک سکه به داخل چاه انداخت. زن هم تصمیم گرفت آرزویی کند ولی زیادی خم شد و ناگهان به داخل چاه پرت شد.
مرد چند لحظه ای بهت زده شد بعد لبخندی زد و گفت: “این چاه واقعا کار میکنه!”
مرد چند لحظه ای بهت زده شد بعد لبخندی زد و گفت: “این چاه واقعا کار میکنه!”
تاريخ : پنجشنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۲ | 18:52 | نویسنده : محمدجواد افشاری نژاد |
دو خلبان نابینا که هر دو عینکهای تیره به چشم داشتند، در کنار سایر خدمه پرواز به سمت هواپیما آمدند، در حالی که یکی از آنها عصایی سفید در دست داشت و دیگری به کمک یک سگ راهنما حرکت میکرد.
زمانی که دو خلبان وارد هواپیما شدند، صدای خنده ناگهانی مسافران فضا را پر کرد. اما در کمال تعجب دو خلبان به سمت کابین پرواز رفته و پس از معرفی خود و خدمه پرواز، اعلام مسیر و ساعت فرود هو...اپیما، از مسافران خواستند کمربندهای خود را ببندند.
در همین حال، زمزمههای توام با ترس و خنده در میان مسافران شروع شده و همه منتظر بودند، یک نفر از راه برسد و اعلام کند این ماجرا فقط یک شوخی یا چیزی شبیه دوربین مخفی بوده است.
اما در کمال تعجب و ترس آنها، هواپیما شروع به حرکت روی باند کرده و کم کم سرعت گرفت. هر لحظه بر ترس مسافران افزوده میشد چرا که میدیدند هواپیما با سرعت به سوی دریاچه کوچکی که در انتهای باند قرار دارد، میرود. هواپیما همچنان به مسیر خود ادامه میداد و چرخهای آن به لبه دریاچه رسیده بود که مسافران از ترس شروع به جیغ و فریاد کردند.
اما در این لحظه هواپیما ناگهان از زمین برخاست و سپس همه چیز آرام آرام به حالت عادی بازگشته و آرامش در میان مسافران برقرار شد.
در همین هنگام در کابین خلبان، یکی از خلبانان به دیگری گفت: «یکی از همین روزها بالاخره مسافرها چند ثانیه دیرتر شروع به جیغ زدن میکنند و اونوقت کار همهمون تمومه!»...
برچسبها: خلبان , نابینا
زمانی که دو خلبان وارد هواپیما شدند، صدای خنده ناگهانی مسافران فضا را پر کرد. اما در کمال تعجب دو خلبان به سمت کابین پرواز رفته و پس از معرفی خود و خدمه پرواز، اعلام مسیر و ساعت فرود هو...اپیما، از مسافران خواستند کمربندهای خود را ببندند.
در همین حال، زمزمههای توام با ترس و خنده در میان مسافران شروع شده و همه منتظر بودند، یک نفر از راه برسد و اعلام کند این ماجرا فقط یک شوخی یا چیزی شبیه دوربین مخفی بوده است.
اما در کمال تعجب و ترس آنها، هواپیما شروع به حرکت روی باند کرده و کم کم سرعت گرفت. هر لحظه بر ترس مسافران افزوده میشد چرا که میدیدند هواپیما با سرعت به سوی دریاچه کوچکی که در انتهای باند قرار دارد، میرود. هواپیما همچنان به مسیر خود ادامه میداد و چرخهای آن به لبه دریاچه رسیده بود که مسافران از ترس شروع به جیغ و فریاد کردند.
اما در این لحظه هواپیما ناگهان از زمین برخاست و سپس همه چیز آرام آرام به حالت عادی بازگشته و آرامش در میان مسافران برقرار شد.
در همین هنگام در کابین خلبان، یکی از خلبانان به دیگری گفت: «یکی از همین روزها بالاخره مسافرها چند ثانیه دیرتر شروع به جیغ زدن میکنند و اونوقت کار همهمون تمومه!»...
برچسبها: خلبان , نابینا
تاريخ : پنجشنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۲ | 18:41 | نویسنده : محمدجواد افشاری نژاد |
یک روز آفتابی، خرگوش بیرون از لانه اش غرق در تایپ بود. در همین حین، روباهی او را دید.
روباه: خرگوش به چه مشغولی؟
خرگوش: پایان نامه مینویسم.
روباه: جالبه، موضوع پایان نامت چی هست؟
خرگوش: در مورد اینکه یک خرگوش چطور می تونه یک روباه رو بخوره، کار می کنم.
... روباه: احمقانه است، همه کس میدونند که خرگوش، روباه نمیخورد.
خرگوش: مطمئن باش که می تونند، من می تونم اینو بهت ثابت کنم، دنبال من بیا.
خرگوش و روباه با هم داخل لانه خرگوش شدند و بعد از مدتی خرگوش به تنهایی از لانه خارج شده و به نوشتن خود مشغول شد.
در همین حال، گرگی از آنجا رد میشد.
گرگ : خرگوش چی مینویسی؟
خرگوش: دارم روی پایان نامم که یک خرگوش چطور می تونه یک گرگ رو بخوره، کار می کنم.
گرگ: تو که تصمیم نداری این مزخرفات رو چاپ کنی؟
خرگوش: البته که چاپ می کنم، می خواهی می تونم امکانشو بهت ثابت کنم؟
گرگ و خرگوش وارد لانه خرگوش شدند و باز خرگوش پس از مدتی به تنهایی برگشت و به کار خود ادامه داد
...................... و اما در لانه ی خرگوش ...............
در گوشه ای از لانه ی خرگوش، پوست و استخوان روباه و در سوی دیگر مو و استخوان گرگ ریخته بود
و در وسط لانه، شیر قوی پیکری دهان خود را تمیز می کرد.
نتیجه:
مهم نیست موضوع پایان نامه شما چیست!؟
اهمیتی ندارد که اطلاعات بدرد بخوری در پایان نامه گردآورده اید یا نه،…
مسئله ی اساسی پایان نامه این است: استاد راهنمای شما کیست؟!؟
روباه: خرگوش به چه مشغولی؟
خرگوش: پایان نامه مینویسم.
روباه: جالبه، موضوع پایان نامت چی هست؟
خرگوش: در مورد اینکه یک خرگوش چطور می تونه یک روباه رو بخوره، کار می کنم.
... روباه: احمقانه است، همه کس میدونند که خرگوش، روباه نمیخورد.
خرگوش: مطمئن باش که می تونند، من می تونم اینو بهت ثابت کنم، دنبال من بیا.
خرگوش و روباه با هم داخل لانه خرگوش شدند و بعد از مدتی خرگوش به تنهایی از لانه خارج شده و به نوشتن خود مشغول شد.
در همین حال، گرگی از آنجا رد میشد.
گرگ : خرگوش چی مینویسی؟
خرگوش: دارم روی پایان نامم که یک خرگوش چطور می تونه یک گرگ رو بخوره، کار می کنم.
گرگ: تو که تصمیم نداری این مزخرفات رو چاپ کنی؟
خرگوش: البته که چاپ می کنم، می خواهی می تونم امکانشو بهت ثابت کنم؟
گرگ و خرگوش وارد لانه خرگوش شدند و باز خرگوش پس از مدتی به تنهایی برگشت و به کار خود ادامه داد
...................... و اما در لانه ی خرگوش ...............
در گوشه ای از لانه ی خرگوش، پوست و استخوان روباه و در سوی دیگر مو و استخوان گرگ ریخته بود
و در وسط لانه، شیر قوی پیکری دهان خود را تمیز می کرد.
نتیجه:
مهم نیست موضوع پایان نامه شما چیست!؟
اهمیتی ندارد که اطلاعات بدرد بخوری در پایان نامه گردآورده اید یا نه،…
مسئله ی اساسی پایان نامه این است: استاد راهنمای شما کیست؟!؟
برچسبها: پایان نامه , استاد راهنما , دانشجو , دانشگاه
تاريخ : پنجشنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۲ | 18:35 | نویسنده : محمدجواد افشاری نژاد |
یک موسسه بین المللی تحقیقی در مورد خیانت مردان به زنان انجام میداد و از زنهای کشورهای مختلف جهان این سوال رو پرسید:
اگر شوهرتون رو با زن دیگری تو رختخواب ببینید با شوهرتون چیکار میکنید ؟
زن سوئیسی : ازش میپرسم از چی من خوشش نیومده
زن روسیه ای : خونه رو ترک میکنم
زن فرانسوی : میرم پیش دوست پسرم تا بهم تسلی خاطر بده
... زن ایتالیایی : اون زن رو میکشم
زن اسپانیایی : شوهرم رو میکشم
زن آمریکایی : جفتشون رو میکشم
زن ایرانی : شوهر من از این کارها نمیکنه ، من بهش اطمینان دارم …!!!
اگر شوهرتون رو با زن دیگری تو رختخواب ببینید با شوهرتون چیکار میکنید ؟
زن سوئیسی : ازش میپرسم از چی من خوشش نیومده
زن روسیه ای : خونه رو ترک میکنم
زن فرانسوی : میرم پیش دوست پسرم تا بهم تسلی خاطر بده
... زن ایتالیایی : اون زن رو میکشم
زن اسپانیایی : شوهرم رو میکشم
زن آمریکایی : جفتشون رو میکشم
زن ایرانی : شوهر من از این کارها نمیکنه ، من بهش اطمینان دارم …!!!
برچسبها: تحقیق , خیانت , زناشویی , ایران
تاريخ : پنجشنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۲ | 18:29 | نویسنده : محمدجواد افشاری نژاد |
تاريخ : سه شنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۹۲ | 13:45 | نویسنده : محمدجواد افشاری نژاد |
ما
حيوانات را خيلي دوست داريم، بابايمان هم همينطور. ما هر روز در مورد
حيوانات حرف ميزنيم ، بابايمان هم همينطور. بابايمان هميشه وقتي با ما
حرف مي زند از حيوانات هم ياد ميکند، مثلا امروز بابايمان دوبار به ما
گفت؛ توله سگ مگه تو مشق نداري که نشستي پاي تلوزيون؟ و هر وقت ما پول مي
خواهيم مي گويد؛ کره خر مگه من نشستم سر گنج؟
چند روز پيش وقتي ما با مامانمان و بابايمان مي رفتيم خونه عمه زهرا يک تاکسي داشت مي زد به پيکان بابايمان. بابايمان هم که آن روي سگش آمده بود بالا به آقاهه گفت؛ مگه کوري گوساله؟ آقاهه هم گفت؛ کور باباته يابو، پياده مي شم همچين مي زنمت که به خر بگي زن دايي، بابايمان هم گفت: برو بينيم بابا جوجه و عين قرقي پريد پايين ولي آقاهه از بابايمان خيلي گنده تر بود و بابايمان را مثل سگ کتک زد. بعدش مامانمان به بابايمان گفت؛ مگه کرم داري آخه؟ خرس گنده مجبوري عين خروس جنگي بپري به مردم؟
ما نتيجه مي گيريم که خيلي خوب شد که ما در ايران به دنيا آمديم تا بتونيم هر روز از اسم حيوانات که نعمت خداوند هستند استفاده کنيم و در موردشان حرف بزنيم و و نمي دانيم اگر در ايران به دنيا نيامده بوديم چه کاری بايد مي کرديم.
چند روز پيش وقتي ما با مامانمان و بابايمان مي رفتيم خونه عمه زهرا يک تاکسي داشت مي زد به پيکان بابايمان. بابايمان هم که آن روي سگش آمده بود بالا به آقاهه گفت؛ مگه کوري گوساله؟ آقاهه هم گفت؛ کور باباته يابو، پياده مي شم همچين مي زنمت که به خر بگي زن دايي، بابايمان هم گفت: برو بينيم بابا جوجه و عين قرقي پريد پايين ولي آقاهه از بابايمان خيلي گنده تر بود و بابايمان را مثل سگ کتک زد. بعدش مامانمان به بابايمان گفت؛ مگه کرم داري آخه؟ خرس گنده مجبوري عين خروس جنگي بپري به مردم؟
ما نتيجه مي گيريم که خيلي خوب شد که ما در ايران به دنيا آمديم تا بتونيم هر روز از اسم حيوانات که نعمت خداوند هستند استفاده کنيم و در موردشان حرف بزنيم و و نمي دانيم اگر در ايران به دنيا نيامده بوديم چه کاری بايد مي کرديم.
تاريخ : پنجشنبه پانزدهم فروردین ۱۳۹۲ | 17:33 | نویسنده : محمدجواد افشاری نژاد |
مردی مقابل گل فروشی ایستاد. او میخواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود.وقتی از گل فروشی خارج شد٬ دختری را دید که در کنار درب نشسته بود و گریه میکرد. مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید : دختر خوب چرا گریه میکنی؟
دختر گفت: میخواستم برای مادرم یک شاخه گل بخرم ولی پولم کم است. مرد لبخندی زد و گفت: با من بیا٬ من برای تو یک دسته گل خیلی قشنگ میخرم تا آن را به مادرت بدهی.
وقتی از گل فروشی خارج میشدند دختر در حالی که دسته گل را در دستش گرفته بود لبخندی حاکی از خوشحالی و رضایت بر لب داشت. مرد به دختر گفت: میخواهی تو را برسانم؟ دختر گفت: نه، تا قبر مادرم راهی نیست!
مرد دیگرنمیتوانست چیزی بگوید٬ بغض گلویش را گرفت و دلش شکست. طاقت نیاورد٬ به گل فروشی برگشت٬ دسته گل را پس گرفت و ۲۰۰ کیلومتر رانندگی کرد تا خودش آن را به دست مادرش هدیه بدهد!
شکسپیر میگوید: به جای تاج گل بزرگی که پس از مرگم برای تابوتم میآوری، شاخه ای از آن را همین امروز بیاور
تاريخ : چهارشنبه چهاردهم فروردین ۱۳۹۲ | 19:37 | نویسنده : محمدجواد افشاری نژاد |

دوستی می گفت: اگر یه روز فرزندی داشته باشم، بیشتر از هر اسباب بازی دیگهای برایش
بادکنک میخرم.
بازی با بادکنک خیلی چیزا رو به بچه یاد میده.
بهش یاد میده که باید بزرگ باشه اما سبک، تا بتونه بالاتر بره.
بهش یاد میده که چیزای دوست داشتنی میتونن توی یه لحظه، حتی بدون هیچ دلیلی و بدون
بازی با بادکنک خیلی چیزا رو به بچه یاد میده.
بهش یاد میده که باید بزرگ باشه اما سبک، تا بتونه بالاتر بره.
بهش یاد میده که چیزای دوست داشتنی میتونن توی یه لحظه، حتی بدون هیچ دلیلی و بدون
هیچ مقصری از بین
بروند، پس نباید زیاد بهشون وابسته بشه.
و مهمتر از همه بهش یاد میده که وقتی چیزی رو دوست داره نباید آنقدر بهش نزدیک بشه و
و مهمتر از همه بهش یاد میده که وقتی چیزی رو دوست داره نباید آنقدر بهش نزدیک بشه و
بهش فشار بیاره که
راه نفس کشیدنش رو ببنده، چون ممکنه برای همیشه از دستش بده.
موضوعات مرتبط:
تاريخ : چهارشنبه چهاردهم فروردین ۱۳۹۲ | 18:1 | نویسنده : محمدجواد افشاری نژاد |
تاريخ : چهارشنبه چهاردهم فروردین ۱۳۹۲ | 17:44 | نویسنده : محمدجواد افشاری نژاد |
تاريخ : چهارشنبه چهاردهم فروردین ۱۳۹۲ | 17:39 | نویسنده : محمدجواد افشاری نژاد |
روزی دوستی از ملانصرالدین پرسید : ملا ، آیا تا بحال به فکر ازدواج افتادی ؟
ملا در جوابش گفت : بله ، زمانی که جوان بودم به فکر ازدواج افتادم
دوستش دوباره پرسید : خب ، چی شد ؟
ملا جواب داد : بر خرم سوار شده و به هند سفر کردم ، در آنجا با دختری آشنا شدم
که بسیار زیبا بود ولی من او را نخواستم ، چون از مغز خالی بود
به شیراز رفتم : دختری دیدم بسیار تیزهوش و دانا ، ولی من او را هم نخواستم ،
چون زیبا نبود
ولی آخر به بغداد رفتم و با دختری آشنا شدم که هم بسیار زیبا و همینکه ، خیلی
دانا و خردمند و تیزهوش بود . ولی با او هم ازدواج نکردم
دوستش کنجاوانه پرسید : چرا ؟
ملا در جوابش گفت : بله ، زمانی که جوان بودم به فکر ازدواج افتادم
دوستش دوباره پرسید : خب ، چی شد ؟
ملا جواب داد : بر خرم سوار شده و به هند سفر کردم ، در آنجا با دختری آشنا شدم
که بسیار زیبا بود ولی من او را نخواستم ، چون از مغز خالی بود
به شیراز رفتم : دختری دیدم بسیار تیزهوش و دانا ، ولی من او را هم نخواستم ،
چون زیبا نبود
ولی آخر به بغداد رفتم و با دختری آشنا شدم که هم بسیار زیبا و همینکه ، خیلی
دانا و خردمند و تیزهوش بود . ولی با او هم ازدواج نکردم
دوستش کنجاوانه پرسید : چرا ؟
ملا گفت : برای اینکه او خودش هم به دنبال چیزی میگشت ، که من میگشتم
NOBODY IS PERFECT
هیچ کس کامل نیست
تاريخ : چهارشنبه چهاردهم فروردین ۱۳۹۲ | 17:13 | نویسنده : محمدجواد افشاری نژاد |
سؤال و پاسخ خصوصی سحر خانم 67
رمز به شماره همراه و ایمیل شما ارسال شد
پاسخ در ادامه مطلب
موضوعات مرتبط:
ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه چهاردهم فروردین ۱۳۹۲ | 17:5 | نویسنده : محمدجواد افشاری نژاد |

تاريخ : سه شنبه ششم فروردین ۱۳۹۲ | 13:9 | نویسنده : محمدجواد افشاری نژاد |
زنی روستائی که هرگز حرف دلنشینی از همسرش نشنیده بود، بیمار شد شوهرش که
راننده موتور سیکلت بود براى اولین بار همسرش را سوار موتورسیکلتش کرد. زن
با احتیاط سوار موتور شد و از دست پاچگی نمیدانست دستهایش را کجا بگذارد که
شوهرش گفت مرا بغل کن با خجالت کمر شوهرش را بغل کرد و کم کم اشک صورتش را
خیس نمود. در نزدیکی بیمارستان او از همسرش خواست تا به خانه برگردند و
گفت بهتر شدم. سرم درد نمی کند. شوهر همسرش را به خانه رساند و متوجه جمله
ساده "مرا بغل کن" نشد که باعث خوشبختی همسرش شده که سردردش را خوب کرده
است
موضوعات مرتبط:
موضوعات مرتبط:
تاريخ : سه شنبه ششم فروردین ۱۳۹۲ | 13:4 | نویسنده : محمدجواد افشاری نژاد |
تاريخ : یکشنبه چهارم فروردین ۱۳۹۲ | 20:30 | نویسنده : محمدجواد افشاری نژاد |
ارسالی از مرتضی
موضوعات مرتبط:
تاريخ : یکشنبه چهارم فروردین ۱۳۹۲ | 20:26 | نویسنده : محمدجواد افشاری نژاد |
تاريخ : شنبه سوم فروردین ۱۳۹۲ | 13:52 | نویسنده : محمدجواد افشاری نژاد |
تاريخ : شنبه سوم فروردین ۱۳۹۲ | 13:22 | نویسنده : محمدجواد افشاری نژاد |
تاريخ : شنبه سوم فروردین ۱۳۹۲ | 13:9 | نویسنده : محمدجواد افشاری نژاد |
تاريخ : شنبه سوم فروردین ۱۳۹۲ | 12:49 | نویسنده : محمدجواد افشاری نژاد |
سلام من عسل هستم 19سالمه ازمشهد.من 3ساله بایه پسرهم سن خودم
دوستم.حدوده3ماه بودازش جداشدم ولی دوباره برگشتیم پیش هم.همش بم میگه
توبعد3سال ببخشیدحتی یه باربغلم نیومدیوحالام گیرداده به بوس و اینطورچیزاولی
همش بم میگه من بیشترازاین نمیخوام ازت.خیلی ناراحته ازم.ولی میدونیدمن
خیلی عذاب وجدان میگیرم.اخه مامانم بابام ازهمه مهم ترخداازهیچکدوم ازاین
کاراراضی نیستن.من حتی بادوستیم مخالفم ولی دوسش دارم.موندم چیکاکنم؟همش
ازم میخواداینارو.لطفاراهنماییم کنید.ممنون
موضوعات مرتبط:
ادامه مطلب
موضوعات مرتبط:
ادامه مطلب
تاريخ : شنبه سوم فروردین ۱۳۹۲ | 12:45 | نویسنده : محمدجواد افشاری نژاد |